رد پا
تصويري داشتم خيال كردم در ساحل دريا با خدا قدم ميزنم
در آسمان تصويري از زندگي خود ديدم همه جا دو ردپا ديدم
يكي از آنها من و ديگري جاي پاي خدا بود
وقتي درآاخرين تصوير زندگيم به روي شنها نگاه کردم
ديدم كه گاهي فقط يك ردپا مي بينم
دريافتم كه اينها در سخت ترين مواقع زندگيم بود
از خدا پرسيدم
خدا فرمودي كه اگر به تو ايمان آورم
هرگز تنهايم نخواهي گذاشت
چرا در سخت ترين مواقع زندگي ردپايي از تو نمي بينم
چرا درآن اوقات رهايم كردي
فرمود: فرزند عزيزم
تو را دوست دارم
و هرگز تنهايت نگذاشته ام و نخواهم گذاشت
اگر در سخت رين اوقات فقط يك رد پا مي بيني
آن ردپاي من است كه ترا به دوش كشيده ام
نوشته شده توسط سعید در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 6:36 موضوع | لينک ثابت
گفتگو با خدا
در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم خدا پرسيد:پس تو مي خواهي
بامن گفتگو كني
من در پاسخ گفتم اگر وقت داريد خدا خنديد و گفت:
وقت من بينهايت است
پرسيدم چه چيز بشر تو را سخت متعجب مي سازد خدا پاسخ داد كودكيشان
اينكه آنها از كودكيشان خسته ميشوند و عجله دارند كه بزرگ شوند و دوباره
پس از مدتها آرزو مي كنند باز كودك شوند.
اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا با پول بدست آورند و بعد پولشان
را از دست ميدهندتا سلامتي از دست رفته شان را باز جويند اينكه با اضطراب به
آينده مي نگرند و حال خويش را فراموش مي كنند.
بنابراين
نه در حال زندگي مي كنند نه در اينده
اينكه انها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرندكه گويي
هرگزنزيسته اند
دستهاي خدا دسانم را گرفت مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم:به عنوان پدر
مي خواهي
كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند
گفت: بياموزند كه انها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد
همه كاري كه انها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست
داشته باشند
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخمهاي عميقي در قلب انها كه دوستشان
داريم ايجاد كنيم
اما سالهاطول مي كشد تا ان زخمها را التيام بخشيم
بيا موزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه به
كمترين ها نياز دارد.
بياموزند كه دو نفر مي توانند به يك نقطه نگاه كنندو ان را متفاوت ببينندبياموزند كه
كافي نيست كه ديگران را فقط ببخشندبلكه خود نيز بايد ببخشند
من با خضوع گفتم از شما به خاطر اين گفتگو سپاسگزارم ايا چيز ديگري هست كه
دوست داريد به فرزندانتان بگوييد
خداوند لبخند زد و گفت: فقط بدانند من اينجا هستم
هميشه
نوشته شده توسط سعید در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 6:34 موضوع | لينک ثابت
خدای من کجاست؟
در عالم به دنبال او می گشتم . به هر جا که نگاه می کردم اثری از او می یافتم .انگار خداوند از همه جا گذشته بود و ردپایی بر هر چیز نهاده بود .رد پا ها را دنبال می کردم . قدم می زدم و از همه می پرسیدم : خدای من کجاست؟ راه وصال من کجاست ؟
به گل که نگاه می کردم گل فریاد می زد : زیباییم قطره ای ست از اقیانوس زیباییش. زیبایی و خوش بویی ، ردپای خدا بود بر روی گل.
به کوه که می رسیدم می گفت :سستم، سستم در برابر خالق پر استقامتم , سنگ ریزه هایم را ببین !
رو به آسمان می کردم ، آسمان نجوا می کرد : وسعتم کم است در برابر وسعت اهورای آسمانها.
همچنان رد پا ها را دنبال می کردم . انگار پایاپای خدا ، عالم را می گشتم تا این که یک جا دیدم رد پا ها گم شد .... نگاهم را آرام آرام بالا آوردم . جا خوردم ! به خودم رسیده بودم فهمیدم او را باید در درون خود جست .
به جایی رسیدم که جریان پر فشار بود پر از انرژی ,به قلبم رسیده بودم .هر چه پیش می رفتم ضربان شدید تر می شد و امواج واضح تر . همچنان پیش می رفتم اما ...
دری رو به رویم بود که قفلی بزرگ داشت . روی در نوشته شده بود . ((ورود به قلب مغرور، ممنوع)) . با دقت به قفل نگاه کردم تا شاید راهی برای باز کردنش پیدا کنم . روی آن قفل نوشته شده بود (( غرور )) .
چند دقیقه ای با قفل ور رفتم ولی انگار قفل ، باز شدنی نبود . نمی توانستم به آن سنگ بزنم چراکه می ترسیدم قلبم بشکند . دیگر درمانده شده بودم .آرام آرام نجوا می کردم و با خدای خودم حرف می زدم و آرام آرام اشک می ریختم ، کم کم سبک شدم . چیزی در وجودم داد می زد وفریاد می کشید . مشت هایم را به در کوبیدم و گفتم : من عاشق خالقم بگذار تا بگذرم .
قفل شکست . انگار عشق کلید قفل غرور و تنها رمز عبور بود .
در را باز کردم . دیگر هیج نمی فهمیدم . اطرافم پر از احساس بود و هنوز قلبم به شدت می تپید . به دنبال مرکز تپش و هیا هو رفتم . به نقطه ای رسیدم که چشمه ی امواج تپش بود، نقطه ای که جسم نیرو از آن می گرفت .
آنچنان قلبم می تپید که می لرزیدم .حسی عجیب در کنارم بود . دقیق تر که نگاه کردم دیدم جمله ای روی آن نقطه حک شده است . جمله ای که زیبا ترین جمله ی عالم بود .
روی آن تکه ی قلبم حک شده بود: (( عاشقت ، خدا ))
و این پررنگ ترین رد پای او بود
نوشته شده توسط سعید در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 6:31 موضوع | لينک ثابت
بهترین دوست چه کسی است؟
بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی
نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.
ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم ولی در عین حال تا چیزی رو
دوباره بدست نیاریم نمیدونیم چی رو از دست دادیم.
اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که اون هم همین کارو
بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش.فقط منتظر باش تا اینکه عشق اروم
تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده.
در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست
داشت و در یک روز میشه عاشق شد.ولی یک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش
کرد.
دنبال نگاههای نرو چون میتونه گولت بزنن.دنبال دارایی نرو چون کم کم افول میکنه.
دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز
تیره رو روشن کرد.کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه.
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخواهی اونو
از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی...
نوشته شده توسط سعید در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 6:31 موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

saeed.rimapad.taheri@gmail.com
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY
FreeCod Fall Hafez
آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ: